بسم الله الرحمن الرحیم
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳٠   کلمات کلیدی: بسملّه ،رمز ایمان ،مهر یزدان ،اسم اعظم

اسمِ رحمان است بسم الله الرّحمن الرّحیم

مُهرِ یزدان است بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

حکمِ آغاز است و ختمِ اوجِ پروازِ بشر

رمزِ ایمان است بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

حامی هر دو سرا وُ زینّت عرشِ خدا

سرِّ قرآن است بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

خوان نعمت را خدا گسترده است اندر زمین

هر که مهمان است بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

نورباران می شود عالم به ذکرِ این کلام

دل چراغان است، بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

در ضمیر سینه ما گل کند ایمان و عشق

مثلِ باران است بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

دولت دنیای ما است مژده "لا تقنطو"

مونس جان است بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

چشم بگشا ای برادر عالم از الطاف حق

نورباران است، بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

جان فدای دوست بادا تا به روز واپسین

تن به فرمان است، بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

گر به انوار محبت چشم دل بینا شود

سنگ را جان است، بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

در دل شبها اگر "یاسین" بخواند پیر ما

یوسفستان است، بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

نیست در کار خداوند جایی تردید و سوآل

گر مسلمان است، بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

هیج کس از کنهِ اسرار ازل آگاه نیست

عقل نادان است، بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

یک وطن داریم چون مادر عزیز و مهربان

تاجیکستان است، بسم الله الرّحمن الرّحیم


با تو می نازم
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢   کلمات کلیدی: می زازم ،یگانه پرست ،فرشته ،محبوب

 

در این جهان پرآشوب با تو می نازم

فرشته صورت و محبوب با تو می نازم

 

ز خوبرویی خوبان طمع ندارم هیچ،

به خوبتر ز همه خوب، با تو می نازم

 

مرا ز دولت دنیا همین غم تو بس است،

تو هستی مونس و مطلوب با تو می نازم

 

نمی روم ، چو برانی اگر به صد خواری

به ضرب سنگ و عصاچوب، با تو می نازم

 

دل یگانه پرستم سرای زیبایی است

بیا الهه ی مرغوب، با تو می نازم

 

کجاست عشق و محبت؟ کجاست مهر و وفا ؟

در این زمانه ی سرکوب، با تو می نازم


غم
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩   کلمات کلیدی: غم ،زمانه ،آدم ،شاعر

این بار غم ز شانه ما کم نمی شود

آدم در این زمانه که بی غم نمی شود

 

خو کرده ام ای غمِ ناکس به سادگی

چندانکه عیش بی تو، فراهم نمی شود

 

مانندِ یک سیگاریِ مفرط که پشتِ هم

هی می کشد سیگار که کم کم نمی شود

 

یک لحظه گر رها کنی مارا به خوش دلی

نامهربان، برای تو ماتم نمی شود

 

اندر میان این همه  آشنا، چو غم

یک غمگسار، مونس و همدم نمی شود

 

این ماجرای شاعر و غم انتها نداشت

شیطان که هیج کنده زِ آدم نمی شود !


ترانه نوروزی
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٠   کلمات کلیدی: نوروز ،فرهنگ ،هفت سین ،یادگار

هم وطن نوروز تو پیروز باد

روزگارت دایما نوروز باد

شاد زی ای وارث آزادگان

روز نوروزت،جهان افروز باد !

 

روزگارت شادی و بالندگی است

حکمت نوروز تو سازندگی است

با تو ای نوروز، ای عید بهار

باز زیبا تر جهان و زندگی است

 

سال ها رفت و شب ما روز شد

دوستی بر دشمنی پیروز شد

فصل سرما رفت و آمد نوبهار

جشن نوروز جهان افروز شد

 

جشن بیداری و جان افروز ماست

سرگذشت رفته و امروز ماست

ای وطن، سرسبز باش، آسوده باش

تا که دنیا هست و تا نوروز ماست !

 

هفت سین و  هفت شین خان من است

خلق عالم جمله مهمان من است

جشن زیبای زمین و زندگی است

ریشه نوروز در جان من است

 

تاجیکستان کشور فیروز ماست

یادگار زنده امروز ماست

افتخار ما در این عالم یکی است

فرّ ما، فرهنگ ما، نوروز ماست !

 

 

 

 

 

 

 

 

 


شوق پرواز
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٥   کلمات کلیدی: بختیار ،خلبان ،سرگرد ،پرواز

در سوگ بختیار تیمور شاه- سرگرد خلبان که هنگام اجرای عملیات جان جوانش را از دست داد.

 

آن یار جوان که کرد آغاز بلند

مانند پرنده کرد پرواز بلند

امروز پرنده ها خجالت زده اند

از شوق پرنده های درواز بلند

 

روزی که پرندۀ تو در خواب افتاد

انگشترِ مادر تو در آب افتاد

می خواست که انگشترِ خود بردارد،

در آب روان صورت مهتاب افتاد

 

تاریک شب است و یک چراغ افتاده است

یک نوچه نهال بین باغ افتاده است

مردم گویند: باغ تیمور شاهَی

در سینۀ مادرت چه داغ افتاده است

 

تا تیر قضا دستِ کمان است هنوز

در سینۀ ما غمی نهان است هنوز

ازبسکه ندید روی زیبات پدر

چشمش همه سوی آسمان است هنوز

 

گه منتظران به کاروان می نگرند

گاهی طَرَفِ راهِ کلان می نگرند

ازبسکه تو در اوج سما می گشتی

طفلانِ تو سوی آسمان می نگرند

 


ماه من!
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩   کلمات کلیدی: ماه من ،جولانگه ،پرواز ،درواز

ماه من خوش آمدی! آغاز توست

این زمین پاک پاینداز توست

 

این فضا، این آسمان، افلاک دور

عرصۀ جولانگه و پرواز توست

 

این همه عاشق که در شهر من است

خادم و فرمان بر و سرباز توست

 

رنگ و بویی نیست در دنیای ما

هر چه هست از غمزه و از ناز توست

 

حسن تو معنای عشق و زندگی است

شعر شاعر تا ابد اعجاز توست

 

داده است حافظ سمرقند و بخار

شهر اورا می دهم، شیراز توست !

 

می شود سرمست آدم از سخن

بوی مشک و عنبر از درواز توست


آتش گرفت
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤   کلمات کلیدی: مخمس ،آتش گرفت ،قیصر امین ژور

مخمس بر غزل قیصر امین پور

 

 از نگاهش پیکرم آتش گرفت

جوش می در ساغرم آتش گرفت

هر چه بود دور و برم آتش گرفت

"ناگهان دیدم سرم آتش گرفت

سوختم، خاکسترم آتش گرفت"

 

هستی ام در پنجه گرداب شد

ترکشی در عالم احباب شد

سرنگون از آسمان ،مهتاب شد

"چشم وا کردم، سکوتم آب شد

چشم بستم، بسترم آتش گرفت"

 

هیج کس از درد من پروا نکرد

هیج کس رحمی به حال ما نکرد

هیج کس فهمی از این رویا نکرد

"در زدم، کس این قفس را وا نکرد

پر زدم، بال و پرم آتش گرفت"

 

از وجودم روح شیطانی پرید

نفس سرکش از پریشانی پرید

همچو از یک باره زندانی پرید

"از سرم خواب زمستانی پرید

آب در چشم ترم آتش گرفت"

 

بعد از آن یک نور آمد زآسمان

همچو خورشید از دیار خاوران

نور گشتم، نورِ بی رنگ و نشان

"حرفی از نام تو گفتم بر زبان

دست هایم، دفترم آتش گرفت"


فلسفه بهار
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢   کلمات کلیدی: فلسفه ،بهار ،ریاضیات ،قلعه خم

من فلسفه بهار را می دانم

همراهی گل وَ خار را می دانم

 

هرچند ریاضیات من بود ضعیف

با این همه پنج و چار را می دانم

 

یک روز کلاس عشق رفتم بی تو

معنای نگاه یار را می دانم

 

دل سوختگان کباب را می نخورند

احوال دل فگار را می دانم

 

 پیوسته جدا فتاده از یار و دیار

دلتنگی و انتظار را می دانم

 

از ملک خراسانم و از قلعه خم

 تا خِطه سبزوار را می دانم

 

دروازیم و نبیره پیرِ صَدیر

آهنگِ نی و دوتار را می دانم

 

ما پیرو سنتیم و اولادِ نبی

قدرِ همه چار یار را می دانم

 

هم مهر حسن دارم و هم شور حسین

هم دلدول و زلفقار را می دانم

 

الله یک است و بر محمد صلوات

شکرانه کردگار را می دانم

 

شمشیر عدو به سوی ما آخته است

این فتنه روزگار را می دانم

 

لا حول ولا قوه الّا بالله

معنی همین شعار را می دانم !

 

 

 


قصه زنگ مزاحم
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۱   کلمات کلیدی:

امشب موبایلم زنگ زد؛ گفتم: "سلام" اما...

 گفتا:" ببخشید این تویی؟" با احترام اما...

  

گفتم:" در این هنگام شب؛ آیا نمی خوابی ؟"

 گفتا که بیدارم از این؛ بانگ پیام، اما...

 

گقتم:"پیامک از که بود از دوست یا دشمن؟"

گفتا که از یک زن و آن هم ناتمام...اما...

 

 گفتم:"شما زن ها مگر شب ها نمی خوابید؟"

 گفتا که باشد بی شما خوابم حرام...، اما

 

 گفتم:" ببخشید این شماره چون به دست افتاد؟"

 گفتا که صیادم، تو افتادی به دام... اما

 

 گفتم که حالا از من نادان چه می خواهی ؟

 حرف دلت را عرض کن در یک کلام ، اما

 

 یک لحظه ای خاموش شد، گفتم:"بگو واضح !"

 گفتا:"محبت، مهربانی، عشق، کام..." اما

 

 گقتم که من...آخر ببخشید بچه دارم...زن...

 گفتا چه فرقی می کند ما را کدام...، اما

 

 گفتم که بگذر از هوا ما که مسلمانیم

کم کم که می دانم "حلال است یا حرام..." اما..

 

 گفتا:" ز سر بیرون کن این افکار شیخی را

 این سادگی بگذار و این سودای خام...اما

...

 

 ناگه زنم یکباره گوشی را گرفت از من

 گفتا:" فلانی کوچه گردی صبح و شام !... اما...

 

 دست از سرم بردار ورنه می شوی بدبخت

 فردا سراغت می روم با انتقام  اما...،

...

با همسرم بعدأ به جان خویش افتادیم

 از دست یک زنگ مزاحم، والسلام!  اما...


اهدا به زنان صبور افغانستان
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٦   کلمات کلیدی:

بنشسته روی دفترِ خود نقش می کشد

از خاطرات شوهرِ خود نقش می کشد

 

از جنگ، از جهاد وز اشغال سرزمین

از آن چه رفته بر سرِ خود نقش می کشد

 

نقشی ز تانک و توپِ عدو در میان شهر

در جاده نعشِ دادرِ خود نقش می کشد

 

تصویر کوه و دشت و بیابان و ابر و باد

دیو عجل برابر خود، نقش می کشد

 

از روز های تلخِ غریبی، عبور مرز

از ناله های مادرِ خود نقش می کشد

 

نقّاشِ درد با قلم اشک و رنگِ خون

از زخم های کشورِ خود نقش می کشد

 

سی سال غیر جنگ ندیدست راحتی

دنیا به سانِ چادرِ خود نقش می کشد


← صفحه بعد