سرمست عشق شیشه و ساغر کشیده است
با خون شعر نقش به دفتر کشیده است


با حرص و آز بر سر آبادشهر ما
چنگیزوار خیمه و لشکر کشیده است


هرگز جهانگشای نبود آن که ناگهان
از پشت سر خزیده و خنجر کشیده است


قربان آن قلم که ز آثار نیک و بد
بر پله ترازو برابر کشیده است


زیباترین پدیده هستی جمال توست
خورشید را به شانه خاور کشیده است


عشاق را به گوشه تنهای وفراق
معشوق را به صحنه و منبر کشیده است


عالم اگرچه صنع صنایع وحدت است
آدم ورا به شیوه بهتر کشیده است


تاجیک را برای هنرمندی و هنر
تاریخ را چو قاضی و داور کشیده است

 
 


تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٢۸ | ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : بهروز ذبیح الله | نظرات ()

زلفت به دام مب کشد این جان خسته را

چشمت به عشوه باز کند قفل بسته را

 

بی تو تنم سبوی ترک خورده تهی است

ترمیم کن دوباره سبوی شکسته را

 

ای عشق، ای دوای دل دردمند ما

پیوند کن ضخامت تار گسسته را

 

دریا چه می شود که به ساحل رسانی باز

این کشتی شکسته در گل نشسته را ؟

 

در بزم ما خلیفه و صوفی نشسته اند

ای کاش، از "خجند" بیاری "خجسته" را



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٤ | ٦:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : بهروز ذبیح الله | نظرات ()

در سایه صد بند و حجاب است دل ما
افسرده و غمگین و خراب است دل ما

صد قافله عشق از این واحه گذر کرد
درمانده دریای سراب است دل ما

از جلوه علم است جهان چون پر طاوس
در منبر صورتکده خواب است دل ما

تا خلوت مردان خدا راه نبردیم
محتاج دو پیمانه شراب است دل ما

ای یوسف گمگشته ما در چه خیالی
در حسرت دیدار تو آب است دل ما

 
 


تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٤ | ٦:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : بهروز ذبیح الله | نظرات ()

از عشق تو چه گویم افسانه قشنگ است

پاداش شیشه دل یک عمر مشت سنگ است


آهوی چشم مستت وحشت کشیده باشد

در بستر خیالت پرونده پلنگ است


پرسند مردم غیر از فقر و از غریبی

دریای چشم تاجیک آشفته از نهنگ است


معیار عقل و منطق در غرب می تراشند

معیار حق و باطل در بین ما تفنگ است


ای ساقی بلاکش پیمانه ی فراکش

فرقی دگر ندارد این باده یا شرنگ است


اول ز عشق گفتم آخر به درد پیچید

باید گپی بگویی وقتی قوافی تنگ است



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱٥ | ۸:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : بهروز ذبیح الله | نظرات ()

چشمت همیشه حیله گر و فتنه افگن است

مانند دزد در شب تاریک رهزن است

 

زلفت شبیه دار مدام حلقه می زند

وین حلقه زیب پای من و گردن من است

 

لعلت مثال چشمه درواز خوشگوار

این چشمه شفا ز برای چشیدن است

 

قدت مثال سرو سرافراز غرق ناز

مارا به زیر سایه سروت نشیمن است

 

ای آفتاب حسن برون آ ز بام ما

زیر شعای نور سیاهی مبرهن است

 

صوت صدای پای تو در کوچه های شهر

مثل صدای احمد ظاهر متنتن است

 

بازار عشق مثل تو کالا ندیده است

کالای خوب شهر برای خریدن است !

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢ | ٥:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : بهروز ذبیح الله | نظرات ()

از شدت زیبایت آدم روانی می شود

در آرزوی وصل تو کشتلدرانی می شود

 

حالا که محجوبی چنین دیوانه بازی را ببین

گر پرده افتد از میان جنگ حهانی می شود !

 

حاشا، به عالم یک سحر بی پرده بنمایی نظر

دوران دقیانوسی و گوسفندچرانی می شود

 

ای خوبتر از خوب ها، ای مهتر محبوب ها

ظلمات پیری بعد از این صبح جوانی می شود

 

ای برتر از عقل و شعور، ای نور نور نور نور

از شدت زیبایت آدم روانی می شود !



تاريخ : ۱۳٩٤/٤/٢٦ | ٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : بهروز ذبیح الله | نظرات ()

در این بازار پرشور هوس بازان خدا با کیست ؟

جنون جهل می جوشد از این میدان، خدا با کیست ؟

 

غریو و فتنه و بلواست اندر سرزمین عشق

نبرد بی امان عقل با ایمان خدا با کیست ؟

 

یکی "دایش" یکی "جنبش" یکی "انصار" یا "احرار"

به هر جا پرچم سبز است پر افشان،  خدا با کیست ؟

 

همه دعوا، همه غوغا، عجب سر های پرسودا

هزاران مدعی پیرو قرآن، خدا با کیست ؟

 

چه در مسجدچه میخانه چه در معبد چه بتخانه

همه از او سخن گویند و از پیمان، خدا با کیست ؟

 

یکی آباد می سازد یکی بنیاد می سازد

یکی بر ما نموده زندگی زندان، خدا با کیست ؟

 

همه تحقیر و تکفیر است، جهان آری ز تدبیر است

مسلمانا ! مسلمان می شود قربان خدا با کیست ؟

 

که می گوید به این رهگم حقیقت چیست ای مردم

مسلمانان مسلمانان مسلمانان خدا با کیست ؟

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٤/۱٧ | ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : بهروز ذبیح الله | نظرات ()

سخت است وقتی بی کس و تنها بمانی
با داغ دل چون لالۀ صحرا بمانی

سخت است برگردی به خانه دست خالی
فرزند را با وعده فردا بمانی

سخت است وقتی دوستانت بی وفایند
یا دوستی را بر سر سودا بمانی

سخت است حتی ماهی طلایی باشی
اما به دور از جنبش دریا بمانی

سخت است وقتی از بهشت اخراج گردی
فرزند خوب آدم و حوُا بمانی

چون بید از باد حوادث خم نگردی
همچون چنار پیر پا برجا بمانی

عیب است وقتی دست و پاو عقل باشد
سرگشته در بی راهۀ دنیا بمانی

 


تاريخ : ۱۳٩٤/٢/۱٦ | ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : بهروز ذبیح الله | نظرات ()

با رنگ سیاه و دل پریشانی ما

تقدیر نوشته شد به پیشانی ما


چون باد بیابانی و چون ابر بهار

همواره بود بی سر و سامانی ما


پیوسته ز بیداری سخن می گویم

تا ختم شود خواب زمستانی ما


خوشبختی یک طایفه از همت ماست

آبادی اشان ز خانه ویرانی ما


در خانه ما فتنه و شر می گذرد

ای وای ز غفلت و ز نادانی ما


انگشتنمای خاص و عامیم هنوز

سرجمع نمی شود پریشانی ما


آشوب به پا نموده در قالب دین

تا رخنه کنند بیخ مسلمانی ما


اولاد بشر به جان هم افتاده است

هیهات ز فتنه های شیطانی ما

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢ | ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : بهروز ذبیح الله | نظرات ()

روزی عقاب پیر زمینگیر می شود

از شرّ و ظلم جان جهان پیر می شود

 

وقتی که نفس چیره شود بر دیار عقل

در پای جان خیال تو زنجیر می شود

 

تعبیر ما ز شیر غرورو شهامت است

ورنه چه فرق شیر و یا شیر می شود

 

نام بلند مرد ز پندار نیک اوست

آبادی و رفاه به تدبیر می شود

 

روح فروکشیده دگر پر نمی کشد

بام فرونشسته که تعمیر می شود

 

شادابی و طراوت عالم ز حکمت است

دنیا بدون عشق چه دلگیر می شود




تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٧ | ۸:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : بهروز ذبیح الله | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.