آتش گرفت
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤   کلمات کلیدی: مخمس ،آتش گرفت ،قیصر امین ژور

مخمس بر غزل قیصر امین پور

 

 از نگاهش پیکرم آتش گرفت

جوش می در ساغرم آتش گرفت

هر چه بود دور و برم آتش گرفت

"ناگهان دیدم سرم آتش گرفت

سوختم، خاکسترم آتش گرفت"

 

هستی ام در پنجه گرداب شد

ترکشی در عالم احباب شد

سرنگون از آسمان ،مهتاب شد

"چشم وا کردم، سکوتم آب شد

چشم بستم، بسترم آتش گرفت"

 

هیج کس از درد من پروا نکرد

هیج کس رحمی به حال ما نکرد

هیج کس فهمی از این رویا نکرد

"در زدم، کس این قفس را وا نکرد

پر زدم، بال و پرم آتش گرفت"

 

از وجودم روح شیطانی پرید

نفس سرکش از پریشانی پرید

همچو از یک باره زندانی پرید

"از سرم خواب زمستانی پرید

آب در چشم ترم آتش گرفت"

 

بعد از آن یک نور آمد زآسمان

همچو خورشید از دیار خاوران

نور گشتم، نورِ بی رنگ و نشان

"حرفی از نام تو گفتم بر زبان

دست هایم، دفترم آتش گرفت"


می دانم
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢   کلمات کلیدی: فلسفه ،بهار ،ریاضیات ،قلعه خم

من فلسفه بهار را می دانم

همراهی گل وَ خار را می دانم

 

هرچند ریاضیات من بود ضعیف

با این همه پنج و چار را می دانم

 

یک روز کلاس عشق رفتم بی تو

معنای نگاه یار را می دانم

 

دل سوختگان کباب را می نخورند

احوال دل فگار را می دانم

 

 پیوسته جدا فتاده از یار و دیار

تنهایی و انتظار را می دانم

 

از ملک خراسانم و از قلعه خم

 تا خِطه سبزوار را می دانم

 

دروازیم و نبیره پیرِ صَدیر

آهنگِ نی و دوتار را می دانم

 

ما پیرو سنتیم و اولادِ نبی

قدرِ همه چار یار را می دانم

 

هم مهر حسن دارم و هم شور حسین

هم دلدول و زلفقار را می دانم

 

الله یک است و بر محمد صلوات

شکرانه کردگار را می دانم

 

شمشیر عدو به سوی ما آخته است

این فتنه روزگار را می دانم

 

لا حول ولا قوه الّا بالله

معنی همین شعار را می دانم !

 

 

 


قصه زنگ مزاحم
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۱   کلمات کلیدی:

امشب موبایلم زنگ زد؛ گفتم: "سلام" اما...

 گفتا:" ببخشید این تویی؟" با احترام اما...

  

گفتم:" در این هنگام شب؛ آیا نمی خوابی ؟"

 گفتا که بیدارم از این؛ بانگ پیام، اما...

 

گقتم:"پیامک از که بود از دوست یا دشمن؟"

گفتا که از یک زن و آن هم ناتمام...اما...

 

 گفتم:"شما زن ها مگر شب ها نمی خوابید؟"

 گفتا که باشد بی شما خوابم حرام...، اما

 

 گفتم:" ببخشید این شماره چون به دست افتاد؟"

 گفتا که صیادم، تو افتادی به دام... اما

 

 گفتم که حالا از من نادان چه می خواهی ؟

 حرف دلت را عرض کن در یک کلام ، اما

 

 یک لحظه ای خاموش شد، گفتم:"بگو واضح !"

 گفتا:"محبت، مهربانی، عشق، کام..." اما

 

 گقتم که من...آخر ببخشید بچه دارم...زن...

 گفتا چه فرقی می کند ما را کدام...، اما

 

 گفتم که بگذر از هوا ما که مسلمانیم

کم کم که می دانم "حلال است یا حرام..." اما..

 

 گفتا:" ز سر بیرون کن این افکار شیخی را

 این سادگی بگذار و این سودای خام...اما

...

 

 ناگه زنم یکباره گوشی را گرفت از من

 گفتا:" فلانی کوچه گردی صبح و شام !... اما...

 

 دست از سرم بردار ورنه می شوی بدبخت

 فردا سراغت می روم با انتقام  اما...،

...

با همسرم بعدأ به جان خویش افتادیم

 از دست یک زنگ مزاحم، والسلام!  اما...


اهدا به زنان صبور افغانستان
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٦   کلمات کلیدی:

بنشسته روی دفترِ خود نقش می کشد

از خاطرات شوهرِ خود نقش می کشد

 

از جنگ، از جهاد وز اشغال سرزمین

از آن چه رفته بر سرِ خود نقش می کشد

 

نقشی ز تانک و توپِ عدو در میان شهر

در جاده نعشِ دادرِ خود نقش می کشد

 

تصویر کوه و دشت و بیابان و ابر و باد

دیو عجل برابر خود، نقش می کشد

 

از روز های تلخِ غریبی، عبور مرز

از ناله های مادرِ خود نقش می کشد

 

نقّاشِ درد با قلم اشک و رنگِ خون

از زخم های کشورِ خود نقش می کشد

 

سی سال غیر جنگ ندیدست راحتی

دنیا به سانِ چادرِ خود نقش می کشد


اهداء به استاد عطا محمد نور- شیر ژیان بلخ
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩   کلمات کلیدی: شیر ژیان ،بلخ و بخارا ،سپاه دار ،عطا محمد نور

 عطا محمد نور: "آشکارا بگوییم که می خواهند مارا بی مرد بسازند بی مرد های پیکارگر بسازند، سران مارا از ما بگیرند، قربانی نمایند و بقیه ی مارا مثل گوسفند چوپانی کنند. ما این را نمی خواهیم و هرگز چنین نخواهد شد. ما از خق انسانی اسلامی و افغانی خویش حمایت می کنیم."

 

خدای حفظ کند مر تورا محمد نور

جوان مردِ  دلیر و شجاع محمد نور

نجاتِ ملتِ ما در ازاء همت توست

بلندهمت و رستم نما محمد نور

سلاحِ خویش مینداز، سپاهِ خویش بیار

سپاه دارِ سپاهِ خدا محمد نور

ز بلخ تا به بخارا مرید و سربازیم

بیا که ختم کنیم ماجرا محمد نور

مگر ز بلخ نبود خاندان سامانی ؟

فزود عزت و فرهنگ ما، محمد نور

تو از تبارِ بزرگان و سربدارانی

تو هم نواده ی بر مصطفی محمد نور (ص)

من از خیانتِ یاران زیاد می ترسم

تو بر خدای بکن اتکا محمد نور

به این قبیله گرایانِ قبله سوز بگو

که زهر باد به کامِ شما محمد نور

دوای دردِ دلِ شاعران خیالات است

مرادِ پیر و نبی، اولیا،  محمد نور (ص)

بهای زندگی ما جهاد و پیکار است

زهی مبارز بی مدعا محمد نور

من از دیارِ ورارود درود می گویم

به شاهِ بلخ و بخارا عطا محمد نور


قصیده ی اشک و خون
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱   کلمات کلیدی: استاد ربانی ،انفجار ،شهادت ،کابل

 چه ماتم است در این روزگار در کابل

سپاه فتنه نمود انفجار در کابل

 

سفیر صلح وطن را گلوله می بندند

دیگر به صلح مشو انتظار در کابل

 

مباش غرّه به ریشش که حامل بمب است

به زیر لایه ی دستارِ یار در کابل

 

 به نام کرزی و در کام طالب است وطن

 ورای این همه حرف و شعار در کابل

 

 تمام لشکر ناتو به ادعای بزرگ

نکرد امنیتش برقرار در کابل

 

کجاست وعده ی پیروزی، می روی ترسو

به تانک و توپ به گشت و گذار در کابل

 

چرا به گرگ شما دست دوستی دادید ؟

چرا که "یانکی" کند افتخار در کابل

 

برای چیدن بنگ و حشیش آمده اند

خوشند با زدن کوکنار در کابل

 

تمام حادثه اینجا فریب و نیرنگ است

چه جنگ و صلح که شد بی شمار در کابل

 

به پشتِ پرده ی این صحنه یک معامله است

بهانه فتنه ی طالب، شکار در کابل

 

هدف نه صلح و سعادت برای افغان است

هدف همین که شوند ماندگار در کابل

 

کنون به خاک رسید آن تنی که جان عزیز

برای صلح نمودى نثار در کابل

 

دریغ شهر بزرگان که شد خزانِ خزان

دریغ مردم شب زنده دار در کابل

 

 

زهی به لفظ دری با تمام در به دری

 

حقیقتی ست هنوز استوار در کابل

 

 

چه سال ها که گذشت و گلی دیگر نشکفت

چه سال ها که نیامد بهار در کابل

 

دلم برای تو ای شهر عاشقان خون است

الاهی! صلح شود پایدار در کابل


در روز شهادت استاد ربانی
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳٠   کلمات کلیدی: تاجیک ،شرق ،غرب ،اسامه

زمان فتنه و مکر و ریاست،تاریک است

به هر کجا که دلی مبتلاست تاجیک است

چو استخوان به گلوی ستمگران محکم

و یوسفی که به دام بلاست، تاجیک است

هزار سال مرا کشته اند و خواهند کشت

سر بریده که در کربلاست، تاجیک است

چه کینه ای است جهان را به قوم آزاده

که دشمنش همه از چپ و راست تاجیک است

به هر کجا که شود انفجار می ترسم

که هر که طعمه ی این ماجراست تاجیک است

نه شرق همدم ما بود، نه غرب در غم ما

که دشمن همگی رویِ راست تاجیک است

هدف ز حمله به افغانستان اسامه نبود

کسی که در هدف آمریکاست تاجیک است

دریغ همت مسعود و فهم ربانی

شهید تازه که در کبریاست تاجیک است


خدمت مسئولین وطن
ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٤   کلمات کلیدی:

زهر شد در کام ما قند شما

زخم شد در گوش ما پند شما

 

دامن ما پر شد از گردوی پوچ

خسته ایم از مکر و ترفند شما

 

ای وطن داران ! وطن داری چه شد

کی رود سربازی فرزند شما ؟

 

می فروشید آب و خاک سرزمین

چون بخارا و سمرقند شما

 

شوروی رفت و فیودالیته شد

ما اسیرانیم در بند شما

 

هم غلام ترک و تاتاریم و روس

هم ثناگوی خداوند شما

 

دوست می دارید تحویلت دهند

یک تن بی سر ز دلبند شما

 

پس چرا خاموش هستی پرلمان ؟

چیست با این خلق پیوند شما

 

می وزد بادی ز صنعا و دمشق

می براید عاقبت گند شما


ناموس ملت
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٥   کلمات کلیدی: استاد قناعت ،شیراز ،درواز ،ناموس ملت

برای استاد مؤمن قناعت-شاعر توانای تاجیک که در ایام پیری مورد بی مهری درباریان ناتوان بین قرار گرفته است:

 

مانند یک پرنده که پرواز کرده ای

تنها پرنده ای که قفس باز کرده ای

 

در قرن انحطاط هنرمندی و هنر

درواز را دریچه شیراز کرده ای 1

 

قرن سکوت عقل و خروش شعار بود

با شعر ناب زمزمه آغاز کرده ای

 

ای وارث شهامتِ یک قوم با شکوه

مسعود را تو زنده و ممتاز کرده ای 2

 

سنگرنشین سنگر ناموس ملتی

خدمت برای خلق سرافراز کرده ای

 

هم خشم و هم سکوتٍ تو از جنسٍ حکمت است

حق داری این چنین به وطن ناز کرده ای

 

بعد از حکیم توس- تو پیر سخنوری

بعد از حکیم توس- تو اعجاز کرده ای

 

هر جایی این وطن که بخواهی سرای توست

بهتر همان که میل به درواز کرده ای

 

1_ اشاره به سلسله اشعار استاد قناعت "ساز های شیراز" است که در دوران شوروی ایجاد کرده است.

2- منظور  "مسعودنامه"  آخرین داستان استاد قناعت است که برای شهید احمدشاه مسعود سروده شده است


ای خوش خرام
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱   کلمات کلیدی:

صدها خیال تازه که پرودرم و نشد

باید که یک معامله می کردم و نشد

تا دیدمت زبان من از گفتگو فتاد

محبوس شد به سینه غم و دردم و نشد

می خواستم بگویمت: ای...بند شد نفس

برخواست آتش از بدن سردم و نشد

ای خوش خرام! رفتی و من مضطرب و لال

از سینه آه سرد براوردم و...نشد

حرفی برات گویم و عرض ادب کنم

از جا بلند گشته و برگردم و...نشد...

برق نگاه شعله ورت سوخت هستی ام

باید که یک معامله می کردم و نشد


← صفحه بعد