من حسد می‌برم به زندانی

 چیست زندان عقل؟ نادانی

 هر کسی را ستیزه بسیار است

 دور شو از برش که بیمار است

فکر بیمارگونه رهزن ماست

فکر ما نیست بلکه دشمن ماست

 مغز بیمار غیر درد نزاد

 زن بیراهه نسل مرد نزاد

 بی ستون کی به پا شود خانه

 خانة چغد هست ویرانه

 تشنه را ای برادر آب بده

 بی‌ادب را دو-سه کتاب بده

 رونق عقل از کتاب بود

 در بیابان ذهن آب بود

 مغز بیمار را شفا این است

 جالینوست منم دوا این است

 بحث بگذار و یک کتاب بگیر

 خودفیریبی مکن، نقاب بگیر

 آدم بی‌خرد چو دیوو دد است

 عزّت آدمیت از خرد است



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/۱٧ | ٥:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : بهروز ذبیح الله | نظرات ()

پدری گفت بر یگانه پسر

 تاج سر هستی، ای بلند‌اختر

 زینّت تاج لیک مکتسب است

 تاج انسانیت فقط ادب است



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/۱٧ | ٥:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : بهروز ذبیح الله | نظرات ()


شاهین اندیشه را در اوج پرواز آورم 
تا شکار تازه از ملک سخن باز آورم 


در "میستان" گر غزل‌خوانی کند مرغ دلم 
"خواجه‌" و "خواجو" و" سعدی" را به "درواز" آورم 


قطره‌ای از آب "رکن‌‌آباد" بر کامم بریز 
تا لسان‌الغیب دیگر سوی "شیراز" آورم 


سایه‌ات گر بر سرم باشد، چه باک از دشمنان 
همچو موسی با عصا صد گونه اعجاز آورم 


ساقیا جامی دیگر، جامی دیگر جامی دیگر 
تا عروس تازه از ملک سخن باز آورم



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/۱٤ | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : بهروز ذبیح الله | نظرات ()

بی تو غزل گفتن دیگر معنی ندارد

آواره را شام و سحر معنی ندارد

 هشدارهایت بعد از این بیهوده باشند

 این جا بیابان است تبر معنی ندارد

 از شعر چشمان تو کامم هست شیرین

 شیرازرا قند وشکر معنی ندارد

 مجنونم و عمری هماغوش غم و درد

 دیوانه را بانگ خطر معنی ندارد

 میدان جنگ از بهر مردان بزمگاه است

 در دست ترسویان سپر معنی ندارد

 این قلّه‌ها جولانگه سیمرغ قافند

 مرغ قفس را بال و پر معنی ندارد

 تا چند عیب خویش بر شیطان ببندیم

 تهمت علیه بدگهر معنی ندارد

 در وادی عشق گامها مردانه بگذار

 بی عزم راسخ این سفر معنی ندارد

روزی قلم را خلق کردی از تو گفتیم

 بی تو، چه گویم، شعر تر معنی ندارد

 از نور باشد ابتدای آفرینش

 بی نور تو خیرالبشر معنی ندارد

 

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/۱٤ | ۸:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : بهروز ذبیح الله | نظرات ()

سرمست عشق شیشه و ساغر کشیده است
با خون شعر نقش به دفتر کشیده است


با حرص و آز بر سر آبادشهر ما
چنگیزوار خیمه و لشکر کشیده است


هرگز جهانگشای نبود آن که ناگهان
از پشت سر خزیده و خنجر کشیده است


قربان آن قلم که ز آثار نیک و بد
بر پله ترازو برابر کشیده است


زیباترین پدیده هستی جمال توست
خورشید را به شانه خاور کشیده است


عشاق را به گوشه تنهای وفراق
معشوق را به صحنه و منبر کشیده است


عالم اگرچه صنع صنایع وحدت است
آدم ورا به شیوه بهتر کشیده است


تاجیک را برای هنرمندی و هنر
تاریخ را چو قاضی و داور کشیده است

 
 


تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٢۸ | ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : بهروز ذبیح الله | نظرات ()

زلفت به دام مب کشد این جان خسته را

چشمت به عشوه باز کند قفل بسته را

 

بی تو تنم سبوی ترک خورده تهی است

ترمیم کن دوباره سبوی شکسته را

 

ای عشق، ای دوای دل دردمند ما

پیوند کن ضخامت تار گسسته را

 

دریا چه می شود که به ساحل رسانی باز

این کشتی شکسته در گل نشسته را ؟

 

در بزم ما خلیفه و صوفی نشسته اند

ای کاش، از "خجند" بیاری "خجسته" را



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٤ | ٦:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : بهروز ذبیح الله | نظرات ()

در سایه صد بند و حجاب است دل ما
افسرده و غمگین و خراب است دل ما

صد قافله عشق از این واحه گذر کرد
درمانده دریای سراب است دل ما

از جلوه علم است جهان چون پر طاوس
در منبر صورتکده خواب است دل ما

تا خلوت مردان خدا راه نبردیم
محتاج دو پیمانه شراب است دل ما

ای یوسف گمگشته ما در چه خیالی
در حسرت دیدار تو آب است دل ما

 
 


تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٤ | ٦:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : بهروز ذبیح الله | نظرات ()

از عشق تو چه گویم افسانه قشنگ است

پاداش شیشه دل یک عمر مشت سنگ است


آهوی چشم مستت وحشت کشیده باشد

در بستر خیالت پرونده پلنگ است


پرسند مردم غیر از فقر و از غریبی

دریای چشم تاجیک آشفته از نهنگ است


معیار عقل و منطق در غرب می تراشند

معیار حق و باطل در بین ما تفنگ است


ای ساقی بلاکش پیمانه ی فراکش

فرقی دگر ندارد این باده یا شرنگ است


اول ز عشق گفتم آخر به درد پیچید

باید گپی بگویی وقتی قوافی تنگ است



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱٥ | ۸:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : بهروز ذبیح الله | نظرات ()

چشمت همیشه حیله گر و فتنه افگن است

مانند دزد در شب تاریک رهزن است

 

زلفت شبیه دار مدام حلقه می زند

وین حلقه زیب پای من و گردن من است

 

لعلت مثال چشمه درواز خوشگوار

این چشمه شفا ز برای چشیدن است

 

قدت مثال سرو سرافراز غرق ناز

مارا به زیر سایه سروت نشیمن است

 

ای آفتاب حسن برون آ ز بام ما

زیر شعای نور سیاهی مبرهن است

 

صوت صدای پای تو در کوچه های شهر

مثل صدای احمد ظاهر متنتن است

 

بازار عشق مثل تو کالا ندیده است

کالای خوب شهر برای خریدن است !

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢ | ٥:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : بهروز ذبیح الله | نظرات ()

از شدت زیبایت آدم روانی می شود

در آرزوی وصل تو کشتلدرانی می شود

 

حالا که محجوبی چنین دیوانه بازی را ببین

گر پرده افتد از میان جنگ حهانی می شود !

 

حاشا، به عالم یک سحر بی پرده بنمایی نظر

دوران دقیانوسی و گوسفندچرانی می شود

 

ای خوبتر از خوب ها، ای مهتر محبوب ها

ظلمات پیری بعد از این صبح جوانی می شود

 

ای برتر از عقل و شعور، ای نور نور نور نور

از شدت زیبایت آدم روانی می شود !



تاريخ : ۱۳٩٤/٤/٢٦ | ٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : بهروز ذبیح الله | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.