آینه را گرفت...

آیینه را گرفت،  خودش را نگاه کرد

پس برف های روی سرش را سیاه کرد

 

هر کار کرد باز ز پیری نشانه داشت

آیینه را زمین زدو برگشت و آه کرد

 

در تکه های آینه خود را دوباره دید

فهمید بیش از این نتوان اشتباه کرد

 

خورشید را که در دل شب ها کسی ندید

در روز چون توان هوس روی ماه کرد؟

 

پیری رسید و فصل خزان نیز می رسد

شایسته نیست در دم پیری گناه کرد

 

دنیا سرای رهگذران است, کس ندید

این جا کسی برای خودش سر پناه کرد

 

ناگاه فکر تازه به سر آمدش چو وحی

قرآن به روی دست گرفت و گواه کرد

 

صد بار توبه کرد ز راه خلاف عقل

آسوده گشت و جانب مغرب نگاه کرد...

 

 

/ 0 نظر / 27 بازدید