بالابلند

بالابلند آمده ی تا دیار من

سرسبز باد از قدمت نوبهار من

دل را ز مهر مردم بیگانه قطع کن

آسوده باش در گذر و در کنار من

روزم شب است و شام سیاهم سحر نشد

ای بامداد خوش نظر روزگار من!

بسیار گفته اند و بگویند بعد از این

از قصه های یوسف  شب زنده دار من

باران رحمتی که بباری به باغ جان

در این کویر سوخته ی آبشار من

خوش آمدی به خانه خود ای غزال ناز

تسکین قلب شعله ور و بی قرار من.

/ 0 نظر / 22 بازدید