میکده لبانت

 

چشمانت

چشمه حیات نوجوانان است

لب هایت میکده میزدگان ساحل ورزاب

وقتی از کوچه ها عبور می کنی

برق در چشمان رهگذران شعله ور می شود

و مردان بلهوس شهر با حسرت و اندوه

تا انتهای خیابان بدرقه ات می کنند...

لطافت جوانی ترا مغرور و خودخواه به بار آورده است

هر از گاهی

دامنکشان در کوچه های شهر پرسه می زنی

واز حمله چشمان پرآشوب مردان کوچه و بازار لذت می بری

ای خو گرفته با نگاه  تحریک امیز مردان نامحرم

باری لحظه های خوب جوانی را قربان وسوسه های شیطانی مکن

فراموش مکن سرنوشت دسته گل های را

که در شب عید

 در خیابان های باران خورده شهر پر پر می شوند...

 

رو به روی ایینه نشسته ی

فرهمند و با نشاط

با تکبر به خط سیر فردایت می اندشی

ناز پرورده چشمان نامحرم

می ترسم

روزی به دام صیاد بی رحم

 گرفتار خواهی شد.

/ 0 نظر / 18 بازدید