شکرفروش

جهان پیر پر از قصه و فسانه ی ماست

شکرفروش شدیم و شکر بهانه ی ماست

مدام شکوه ز بدخوی یار خواهیم کرد

گلایه خود نمک شعر عاشقانه ی ماست

مباش خسته اگر نوحه ی حزین داریم

هزار نغمه ی نشنیده در ترانه ی ماست

تورا  بهانه ی خلقت  وجود  آدم  بود

برای هستی خود عاشقی بهانه ی ماست

ز ناز و غمزه پریشان نمی شود دل ما

نوید خسته دلان خلوت شبانه ی ماست

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سید حکیم بینش

با سلام به دوست عزیزم اشعار شیرین و دلنشین تان را خواندم طبع روان تان را می ستایم. تو را بهانه خلقت وجود آدم بود برای هستی خود عاشقی بهانه ی ماست غزل خط کشیده ان هم زیبا بود لذت بردم برای تان موفقیت ارزو می کنم

مروارید

سلام به شاعر عزیز. آشنای با این صفحه و اشعار زیبایت برایم دلچسپ واقع شد. قلمت را رسا وطبعت را روان آرزو میکنم.

لعلزاد

درود بهروز عزیز اشعار ناب و زیبا تان را خواند م و لزت بردم موفق باشید.

لعلزاد

درود بهروز عزیز اشعار ناب و زیبا تان را خواند م و لزت بردم موفق باشید.

لعلزاد

درود بهروز عزیز اشعار ناب و زیبا تان را خواند م و لزت بردم موفق باشید.

مجیب مهرداد

سلام به وطندار عزیزم به قول خود مان چخیلی مرک من مجیب مهرداد هستم از دانشکده ادبیات فارسی دانشگاه کابل در سال 86 فارغ شده ام فعلن در تلویزون طلوع سریال می نویسم و در روزنامه هشت صبح که روزنامه اول افغانستان است ویراستاری میکنم و همچنان گاهی مقالات سیاسی می نویسم ولی غالبن روی ادبیات متمرکز هستم. دو مجموعه شعر به نام های " گلادیاتور ها هنوز هم می میرند" و " ماهیان از رگهای ما گریخته اند" چاپ کرده ام و مجموعه سومم هم آماده چاپ است. تمام آثاری که تازه چاپ می شوند من در مورد شان نقدی می نویسم یعنی در تمام ژانر های ادبی؛ شعر، داستان، نمایشانامه و... من در روزنامه شروع کردم به معرفی شعر نو تاجیکستان به نت سرزدم و با نوشته های ارزشمند و پرمغز تو سرخوردم خدا را شکر گفتم و شروع کردم به تلخیص مقاله خودت و مقاله ای تحت عنوان شعر نو تاجیکستان نوشتم. به تعقیب آن در مورد استاد مومن قناعت دروازی خودمان نوشتم راستی من از درواز بدخشان افغانستان استم از رو به روی قلعه خم، از نسی.خودت از کجای دروازی. یک بار هم دوشنبه امدم درواز می رفتم. پیاده روی نتوانستم ناگزیر شدم از راه آنجا بروم. در تمام راه مرزبانا

مجیب مهرداد

. در تمام راه مرزبانان و عساکر اذیت مان کردند. میدانی وطندار گل دردناکترین چیزی که در تاجیکستان دیدم چه بود؟ این بود که برادران تاجیک مان مرا " افغان" میگفتند یا به قول ما و شما دروازی ها" اوغون" غیر قابل تحمل بود و وحشتناک. ولی به هرحال به تعقیب مومن قناعت خواستم در مورد بازار صابر بنویسم . کتاب آتش برگ استاد را از یکی از دوستان گرفتم. ولی به نت هم سرزدم و به مقاله نازنین خودت سرخودم و به سایت بررسی تحولات شعر نو تاجیکستان. رفتم و پس از اینکه فهمیدم دروازی هستی عشق و علاقه ام ده چند شد و خواستم با تو روابط امیلی داشته باشم.چون من در زمینه شعر تاجیکستان تنها کسی هستم که در افغانستان کار می کنم به همکاری های تو سخت نیاز دارم. و این کاری است که عاشقانه انجام میدهم تا شعر وطنداران فراموش شده ام را به سایر حوزه های فارسی معرفی کنم. به امید روزیکه سریکلیک لعنتی از میان ماو شما ناپدید شود. تاچهره تاجیک را در آینه ذلال نیاکان ببینیم. تمام شاعران تاجیک را دوست دارم و لی بازار صابر را می پرستم. عجب شکوه مندی است این مرد!

... پژمان....

سلام همزبان !! اولین بار یا شایدم دومین بار است که گذرم افتاد و از شمیم شعرهاتان شعورمان نمکی شد... عزت زیاد وهمت بلند بمانید ..

حمدالله لطفی

سلام زیبا بود دستتان درست استفاده کردیم به خوانش شعري دعوتتان ميكنم نظرتان مايه مباهات است

هومان

درود بر شما وبلاگ زیبایی دارید. من شما را به وبلاگم لینک کردم. دوست داشتید شما نیز وبلاگ مرا با عنوان " پیوندگاه ایران تاجیکستان افغانستان" به آدرس www.pirkooh.blogfa.comلینک کنید. سپاس