ای خوش خرام

صدها خیال تازه که پرودرم و نشد

باید که یک معامله می کردم و نشد

تا دیدمت زبان من از گفتگو فتاد

محبوس شد به سینه غم و دردم و نشد

می خواستم بگویمت: ای...بند شد نفس

برخواست آتش از بدن سردم و نشد

ای خوش خرام! رفتی و من مضطرب و لال

از سینه آه سرد براوردم و...نشد

حرفی برات گویم و عرض ادب کنم

از جا بلند گشته و برگردم و...نشد...

برق نگاه شعله ورت سوخت هستی ام

باید که یک معامله می کردم و نشد

/ 2 نظر / 14 بازدید
خجسته

درود بر بهروز ارجمند و این غزل زیبا[گل]

زینب

بسیار زیبابود به امید موفقیت بیشتر شما